Wednesday, May 05, 2004

comming soon:
http://www.lotus-journal.com/
What happend?
:)

Thursday, April 29, 2004

����� ?� ��� ���� ��� ����� ��?��� �� ��� ���Կ

Wednesday, March 31, 2004

�� ��� ���ی�
.
.
�ی��� ������ی�
�ی� �ی��� ?� ���یی ��� ����� ��� ?ی ��� � ���ی ���

Friday, January 02, 2004

��� �� ����� ����� ���� ?��?��� . . . �� ��� ���� ���� �� ���� ���� �� �����
����� �?��������
����� ����� ���� ���� �� ���� �� �������� �� �� ������� �� ������ ���� ������! ���� �� ����� ������� �" ������� ���������" � �� ?��� "������ ��������" � ������� ������ �� �� ���� ���� ������ ������� ��� � ����� ���� �� ?�� ���� �� ���� �� �������� �� ����� ������ �������� ����� ����� �� ����� � ������ ��� ��� �����
����� ��� �� �� ���� ���� �� ����� ?����� ?���� �� ����� ���� ��������� � ?�� �?�� ��������� �� �� ����� ������ "?��� ����?���" ������ ����
�� �� ����
http://weblog.shaar.com
��� ���� ������� �� ���

Friday, May 23, 2003

محض گرد گیری تشریف آوردیم و همچنیان در بلاگ اسکای در خدمت دوستان هستم

Wednesday, April 02, 2003

سیزده بدر عجب روزیه! امیدوارم سبزه ها رو آروم گره بزنید و از کار های که این مش حسین کانادائی
انجام داده پیروی نکنید ما که همه سال راست و دروغ به هم می دوزیم که نیاز به دروغ سیزده نداریم؟ داریم؟

Monday, February 24, 2003

هی وبلاگ یادت بخیر ... از بس نوشتند و گفتند که بلاگرو خریدند و فروختند و چی شد چی می خواد بشه مجبور شدم بیام یک گرد گیری بکنم و اگه خدا بخواهد در سالگرد وبلاگ نویسی خودم (5 فروردین 81) بازهم شروع کنم.... شاید همین زودی ها....

Monday, November 04, 2002

حرفي براي گفتن نيست زززز سكوت

Tuesday, October 22, 2002

از وقتي كه اين سايت عكس را معرفي كردم خودم بد جوري معتاد شدم و اصلا وبلاگ خواندن و نوشتن را فراموش كردم الان هم اومدم اينو بنويسم و برم سراغ جناب PHOTOSIG

Thursday, September 05, 2002

براي عكس دوستان

.دوستان عكس زيادي دارم ولي حيف كه هيج كدوم ارائه نمونه كار بلد نيستند چه برسد به وب سايت عكاسي
.در اين سايت برويد عكسها را ببينيد. نمره بدهيد براي خودتان آلبوم عكس درست كنيد تا ديگران نظر و نمره بدهتد
دو تا عکس هم من دارم نمره بدید خدا به شما نمره بده.
اگر سایت فوق را بر اساس ایران جستجو کنید نتایج خوبی گیرتان میاد دو عکس از جبهه ها جنگ عراق اونجاست ببینید.


Sunday, August 25, 2002

اين يكي براي ثبت وبلاگ شما در شماسه عمومي وبلاگها:





!!!بازهم با مسئوليت خودتان
:و اين هم يگي ديگر



اين سايت وبلاگر هست كه اين آدما مي چرخوننش. اين اولي بود






با مسئوليت خودتان

اكه يكي از اسم يا لوكو بلاگر یا پرسین بلاگ خوشش نياد چي كار بايد بكنه؟
چاره اش اينه كه يكي از اين خطها رو بگيره و بره
البته سر نخ فردا تقديم مي شود.
بخدا نمي دونم چرا بعضا اينجوري ميشه/ لطفا ببخشيئ.

Wednesday, August 21, 2002

:اون تابستوني كه تو دفتر خونه كار مي كردم اونجا اين مدلي بود

البته
اين
آقاي خوش تيپ
هم پدر بنده
هستند














: - حالا خودم چند سال بعد












دو روزه كلي وبگردي مي كنم
.حيفه تنها خودم استفاده كنم
ول سايت يك طراح ايتاليائي







Monday, August 19, 2002

What happend?

Saturday, August 17, 2002




حالا كه خودم نتونسته بودم عكس بگيرم يه چيزي از اينجا دست و پا كردم


Thursday, August 15, 2002

باز هم خوي

هفته گذشته توفيق با ما يار شد و سعادتی نصيب شد رفتم سمت آذربايجان غربی و شرقی.
اتوبوس سوپر ويژه ولوو ساعت ۹.۳۰ در داخل ترمينال بود و جای خالی هم داشت با بليط ۳۵۰۰ تومانی؛ برای اينکه سريعتر راه بيافتم آمدم بيرون و دمبال اتوبوس در حال حرکت می گشتم که همان اتوبوس اومد بيرون و داد مي زد حرکت فوری ؛ بدو سوار شدم ولی ۴۵ دقيقه تمام دور ترمينال چرخيد تا بالاخره پر شد و رفتيم. قسمت با اون اوبوس برم ولی خب بيرون سوار شدن يک حسن داشت؛ کرايه يه تومن کمتر می گرفت!!
تبريز يه کار کوچولو داشتم راه افتادم اروميه. با يک کاديلاک مدل ۱۳۶۰ شمسی. رفتيم تا جزيره شاهی که الان اسلامی می نامندش و منتظر شديم تا در يکی از يدک کش ها نوبت رسيد همراه ماشين سوار شديم و مسافت ۲ کيلومتری را در ۲۵ دقيقه طي کرده وارد بزرگراه در آن سوی دريا شديم. حيف شد نتونستم عکس بگيرم و دنبال عکس يدک کشها می گردم تا بزارمش اينجا.
رفتم اروميه سوغاتی بخرم تنها حلواپزی فعال؛ محمد زاده بود که حلوای معرکه ای داره و يک بسته خريدم ولی نقل حاضر نبود چند دانه برای تعارف بود خورديم و آمديم سمت خوی. از اروميه به بعد با برادرو برادر زاده ام بودم.
رسيدم خوی؛ هندوانه ای گرفتيم و رفتيم سمت فيرورق. ابری شد و نشستيم به خوردن در کنار آب چاه عميق؛ رگباری گرفت . . . عجب هوائی بود در وسط تابستان و باران دانه درشت...
يه عکس ديدم در سايت يک عکاس چينی خيلی شبيه بود به قالی بافخانه های خودمون اينم عکس البته بريد کامل ببينيد. مجموعه ای عکس از بچه های افغانی در حال کار. اين آقا عكسهاي خوبي از كشور خودش هم داره كه براي يك جهانگردي ارزان و وبگردي خوبه.










Tuesday, August 06, 2002


Mountainous Landscape North of Khoy, Iran
The dawn landscape in the Azerbaijan region north of Khoy, Iran
اين هم يک عکس از کوه های شهرمان که توسط يه توريست گرفته شده و از همشهريان خوبم انتظار دارم اگر عکس خوبی از خوی سراغ دارند به صورت ميل برايم بفرستند تا در يک سايت ويژه تصاوير خوی نگهداری کنم و برای وبگردها هم قابل دسترسی باشد.

Thursday, August 01, 2002

اون سال تابستان هرسه سينمای شهرمان (آسيا - ميهن - ايران) مصادره و در اختيار بنياد مستضعفان قرار گرفت. من به همراه دو نفر از دوستانم سينما ايران را تحويل گرفتيم و تحت عنوان مرکز فرهنگی شهيد مطهری راه اندازی کرديم.
آقای ناصر شفق چون دو يا سه سال از من بزرگ تر بود مسئوليت تهيه فيلم از تهران و تبريز را به عهده داشت. سينما ايران؛ کوچکترين سينمای خوی بود؛ (ظرفيت صندلی حدود ۲۵۰ عدد) روز افتتاح مصادف شد با ۱۷ شهريور ۵۸ ولی چون کمی بوی قورمه سبزی از کله مان بلند ميشد روز افتتاح سينما رو انداختيم همان روز که روز عزا بود. فيلم افتتاحيه [خونبارش] بود که رسول صدر عاملی آنرا تهيه کرده بود.
سينما ها هر سه مدتها تعطيل بودند؛ حالا با تبليغاتی که راه انداختيم جمعيت زيادی برای روز افتتاح گرد آمدند. درب ورودی بسيار شلوغ شد. ناچار شدم از درب خروجی برای ورود استفاده کنيم ولی باز هم کار ساز نشد و جمعيت داشتند در خروجی را از جا می کندد که بنده مدير محترم سينما (در ۱۶ سالگی) به ناچار دست به کمر برده و با هفت محترم دو تير هوائی شليک کردم تا جمعيت آرام شود.

خواست خدا بود كه جواني ما به خير گذشت والا شري بودم كه نگو و نپرس...
ادامه دارد....


Wednesday, July 31, 2002

وقتي من هفت سالم بود، شركت مينو تازه پفك نمكي را به بازار فرستاده بود و اولين محصول ذرت پف كرده بود و تبليغات زيادي برايش انجام داده بودند. نام فاميل ما هم؛ نمكي بود. قبل از مدرسه همبازي ها؛ همه با نام كوچك همديگه رو صدا مي كردند ولي تازه رفته بودم مدرسه كه مصادف شد با تبليغات وسيع پفك نمكي مينو.
شما حساب كنيد چقدر متلك در روز بايد تحمل مي كرديم.
خدا به برادر بزرگم عمر طولاني دهد كه در سال دوم مدرسه با زحمت فراوان، اين اسم شور رو از سرمون باز كرد و نام فاميلمونو عوض كرد. ولي ماجرا تمام نشد. توسط عموزادگان محترم به خيانت به عناوين جد وآبائي متهم شديم ولي دل غافل كه بعد 10-15 سال دو عموي ديگرم نيز به اين افتخار نائل شدند و آنها نيز از نمكي به نام جديد نقل مكان كردند.

Monday, July 29, 2002


اگه دوست دارين برين دربند ولي حالشو نداريد برين اينجا و با عكسهاي خوبش وصف العيش نصف العيش

Wednesday, July 24, 2002

می خواستم فقط در مورد خاطراتم بنويسم آنهم برای خودم ولی دیدم یکی از لذایذ زندگی در قرن حاضر حظ از تجارب دیگران است اگر کسی با خواندن این یاد و خاطره ها حال خوبی پیدا می کند چه دریغ پس در اینترنت نوشتم و از بس همه با اسم های مستعار بودند رنگ بوی واقعی نمی گرفت لذا با نام واقعی می نویسم ببخشید قاطی پاطی شد خاطره خبر هر چی شد .. . . ">

اين يک مرکز اطلاع رسانی راجع به سینمای مستند در اروپاست.

Tuesday, July 23, 2002

و اين تابستونا
اين تابستون يه رنگ ديگه ای داره. اون موقع دنبال کار؛ تفريح و بی خيال فردا بوديم و امروز علاوه بر خودم بايد فکر چند نفر ديگه هم باشم.
این خودش دردسر کمی نیست.

Monday, July 22, 2002

اون تابستون
دوره راهنمائی که می خوندم تابستونا ميرفتم خونه خامه ام که کارگاه قالی بافی داشتن. شاگرد پسر خاله ام بودم در قالی بافی.
يک قالی ۶ متری ریز بافت نمره: ۴۰ اول تابستون شروه کرديم آخر تابستون قالی از دار اومد پائين.
من حاشيه فرشو کار می کردم و آخر سر هم يک دستمزدی گرفتم که باهاش يک دست کت و شلوار خريدم برای رفتن به مدرسه.
سال ۱۳۵۲ بود. تابستانی گرم و سرخوش.
هر روز بعد از اتمام کار سوار بر دوچرخه پسر خاله می رفتيم گشت و گذار.
پسر خاله ۴ سال از من بزرگتر بود. اون منو با دنيای سياست و کار آشنا کرد. بعدها شد فرمانده عمليات لشگر ۳۱ عاشورا و در عمليات ولفجر يک به شهادت رسيد.
خدايش رحمت کند......
ما مانديم و امتحانات پی در پی زندگی و يکی از ديگری سخت تر...
چه خبر
دوران دبستان همش شاگرد سوم و چهارم بودم هيچ وقت شاگرد اول نشدم. بعدها تو كار حرفه اي خودم هم معمولا نفر دوم و سوم بودم. يه وقتي بايد تلاش كنم نفر اول بشم . شايد بشود! شايد ، نهحتما بايد بشود.
از دوره راهنمائي فقط تغذيه رايگانش تو يادم مونده و خانم معلم زبان. چون در درس زان همش بيست مي شدم و نفر اول كلاس بودم ولي در ساير درسها سوم يا چهارم مي شدم.
دوران مدرسه راهنمائي، از محل درآمد هاي نوجواني يك دوچرخه نمره ۲۸ خريدم ماركش سه تفنگ بود. صفر خريدم به مبلغ ده هزار ريال تمام سال ۱۳۵۵بود. يادش بخير. . .
يادش بخير
دبستان پهلوی - سال ۱۳۴۹ - شهرستان خوی
آهای همشهری ؛ همکلاسی کجايی که يادت بخير
((يه زمانی - شايد همين الان هم بــــله - تلويزيون کلمه يادش بخير رو سانسور می کرد و نظرشون اين بود که با گفتن اين کلمه مردم ياد شاه فقيد می افتند))
شما که اينطوری فکر نمی کنيد؛ من ياد روزی افتادم که کت و شلوار نو تنم کردم و رفتم مدرسه.
يه آقايی بود - خدا رحمتش کنه مرحوم معينی معاون مدرسه بود - قبل از مدرسه ديده بودمش با برادراش کتابفروشی داشتند و اسم کتابفروشی سينا بود و برای همين اسم ايشان را گذاشته بودند آقای سينا! و تا دبيرستان ما متوجه نشديم اسم واقعی ايشان يه چيز ديگه است. البته ما صاحب کتابفروشی منوچهری - که اسمشان آقای سنائی بود و هست البته - را هم آقای منوچهری می گفتيم.
از دوران دبستان سايه ای به يادم مانده و تنها تصوير واضحی که در ذهنم مونده يک مداد معمولی (نوار قرمز) که به همراه يک دفترچه ۴۰ برگ جايزه گرفته بودم.....

This page is powered by Blogger. Isn't yours?